تبليغاتX
زندگي

كاش ميديدم تو را از روزهاي اولين / كاش ميشد تا تو باشي تا مسير آخرين

سلام به تمام دوستای خوبم

ببخشید واسه آپ کسی رو خبر نکردم. آخه به خدا سرم شلوغه. فردا هم کلی مهمون داریم و باید عین چی کار کنم.

واسه این آپ هم وقتندارم دوستای خوبم

این آپم کمی متفاوته

یه داستان کوتاه از خودمه

امیدوارم خوشتون بیاد. منو با نظهاتون درباره برای ادامه ی داستان های کوتاهم همراهیم کنید

بریم که داشته باشیم



همپای خوشبختی


نگاهش به دختر و پسری که تو سر و کله ی هم می زدند ثابت مونده بود. صدای خندشون محوطه پارک رو پر کرده بود. خم شده و از آبنمای وسط پارک آب می پاشیدن رو هم دیگه. شاد و سرمست....
دنبال هم می دویدند. انگار هیچ غمی نداشتند. چند لحظه بعد هر دو خسته از اون همه شیطنت روی چمنهای پارک دراز کشیدن. دستاشون رو ازدو طرف باز کردن و هوای پاک بهاری رو به ریه هاشون فرستادن. پسر سرش روبه آرنج دستش تکیه داد و به سمت دختر چرخید.
از اون فاصله نمی تونست بفهمه چی به هم می گن. اما لبخندهای گاه و بی گاهشون حاکی از زمزمه هایی عاشقانه بود.
دوباره از جا بلند شدند و این بار دست تو دست هم راه باریکی که بین دو چمنزار پارک قرار داشت رو چندین بار طی کردن و هر بار از جلوش رد می شدن.
نگاه حسرت بارش به سمت اونها خیره بود. سرش رو به زیر انداخت و شروع کرد به بازی کرن با انگشتان دستش.
چقد خوشبخت هستن. کنار هم قدم می زنن. دنبال هم می دوند. دست تو دست هم تو پارک می چرخن.
غرق افکار خودش بود که صدای اعتراض آمیز دختر توجه اش رو جلب کرد. خودش هم نمی دونست که چرا نسبت به اون دو نفر انقدر کنجکاو شده...! انگار اتفاقی افتاده بود!
دخترتقریبا فریاد می زد: تو فکر کردی کی هستی؟!
پسر که سعی داشت در مقابل دختر کم نیاره صداشو بلند تر کرد تا خودی نشون بده: دوبار باهات اومدم بیرون و تحویلت گرفتم هول ورت داشته! نه خانوم... از این خبرا نیست! من...
دختر پوزخندزنان حرف پسر رو قطع کرد و گت: تو چی؟ ها؟ تو چی؟ ببین تو از اول هم برای من یه سرگرمی بودی!
پسر به دختر نزدیک تر شد و با صدایی که به سختی می تونست بشنوه گفت: آره! اونم چه سرگرمی ای!
دختر نگاه نفرت انگیزی بهش انداخت و ...
در همین حین سنگینی دستی رو روی شونه ش احساس کرد. سرش رو بلند کرد. اون برگشته بود. با لبخند که همیشه چهره ش رو زیباتر می کرد گفت:
- اینم از بستی که خانوم سفارش داده بودن!
با لبخندی عمیق بستنی رو گرفت.
-بستنی منم بگیر تا بریم یه جای دنج پیدا کنیم برای نشستن. اینجا سر و صدا زیاده!
و صندلی دختر را هدایت کرد.
همزمان که از کنار اون دختر و پسر عبور می کردن با خود فکر کرد " خدایا! من چقدر خوشبختم. ببخش که گاهی ناشکری می کنم و حسرت دیگران رو می خورم. درسته من پاهام برای قدم زدن، دویدن، همراه شدن و همگام شدن یاری نداره، اما می دونم عشقی که توی دل های ماست ما رو تا اخر دنیا کنار هم راه همراه و همگام می کنه و انقدر عمیقه که جای نقص و معلولیت منو پر می کنه. خدایا شکرت"
بستنی ها در حال آب شدن بودن اما دلش نمی یومد تنهایی بخورتش و صبر کرد تا با هم بخورن. اونجوری شیرینی بستنی رو با تمام وجود احساس می کرد...
و هر دو با هم، در حالیکه پسر با تمام عشق و محبت خالصانه صندلی دختر رو هدایت می کرد مثل همیشه که در سکوت به هم فکر می کردن، به خلوتگاه عاشقانه ای پناه بردن...




ویرایش !!!!!!!!!

اینو واستون اضافه کنم.بچه ها نزدیک سه هفته  که قلب و معده م خیلی قاط زده ن. بخاطر همین زیاد نمیام. تورو خدا ببخشیداگه بهتون سر نمی زنم

ممنونم از کسایی که منو فراموش نمی کننن

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 12:44 توسط ساحل |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به تمام دوستای خوبم

اول اینکه بگم همه تون رو خیلی دعا کردم تو مشهد. خدایی یاد همگیتون بودم

و دیگه مهم ترین خبر امروز رو بهتون بگم

امروز تولد باران عزیزمه




تولدت مبارک عزیزم


به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

تولــــــــــــــدت مبـــــــــارک!!









چه لطيف است حس آغازي دوباره ... 

چه زيباست رسيدن دوباره


به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ...

و چه اندازه عجيب است ...

روز ابتداي بودن ...

وچه اندازه شيرين است امروز ...

روز ميلاد تو ...

روز تو ...

روزي كه آمدي ...



حالا همه به به افتخار باران عززم بیان وسط


اینم آهنگ!


همه باید برقصن!!



اینم کیک تولد







حالا کادوهااااااااااااا


اینم کادوی من بیا!





ببخش دیر شد عزیزکم
از صبح در حال تدارکات بودم!!!!!!!!!!!!!!

دعا می کنم به تمام آرزوهات برسی
برات بهترین ها رو آرزو می کنم بارانم. خواهرخوبم. دوست مهربون و دوست داشتنی من

+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 14:38 توسط ساحل |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

سلام به تمام دوستای خوبم

ببخشید که واسه این آپ خبرتون نمی کنم. آخه الان یهو شد رفتنمون!!!!!!!!!!!!!!!! قرار بود بریم مشهد و اما فکر نمی کردم الان باشه. آخه مامانم گفته بود بعد نماز صبح می ریم. بابام گیر داده چند ساعت دیگه راه بیفتیم.

منم باید برم کمک کنم وسیله ها رو آماده کنیم

واسه تک تکتون دعا می کنم بچه ها

منو یادتون نره ها

بیایید پیشم

 

سارا نوشت: روشنک خیلی وقته نیومدی پیشم ها! دلم تنگته

سارا نوست: سارا باز نوشت: هنگامه جان ایمیلت رو گم کردم آجی.بیاد یه بار دیگه آدرس وبت رو بام بذار فدات شم

 

دلم واستون تنگ می شه

هر بدی ازم دیدید حلالم کنید

 

در پناه حق

+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 21:15 توسط ساحل |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام به تمام دوستای خوبم:-2-25-:

اول از همه معذرت خواهی می کنم که تو این مدت بهتون سر نزدم:-2-14-:

آخه ی چی بگم؟

تو مترو خورده بودم زمین و نمی تونستم زیاد جلو کامپیوتر بشینم و کمرم درد می گرفت:-2-18-: ببشید:-2-14-:

امیدوارم تو این مدت حال همگیتون خوب بوده باشه:-2-05-:

 

بچه ها مهم ترین خبر رو می خوام بهتون بگم

خبری که زندگی منو از این رو به اون رو کرد و بعد از ۱۰ ماه انتظار منو لبریز از شادی کرد:-2-04-:

عشقمو دیدم

اومد دانشگاه

باورم نمی شد

خدایا شکرت. خدایا شکرت. خیلی خوشحالم بچه ها

زندگی قشنگترین روش رو بهم نشون داد

ایشالا همتون به حاجتتون برسید

من به فدای عشقم بشم

 

بچه ها دیدید چقدر تو وبم تغییر و تحول دادم

قالب جدید. آهنگ جدید . آپ جدید:-2-11-:

خوبه؟

نظرتون درباره قالب و آهنگ بهم بگید بچه ها

 

 

و حالا بچه هااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

:-2-16-:سال نو رو از همین حالا بهتون تبریک میگم:-2-16-:

بهار در راه است

بهاری با شکوفه هایی از جنس زندگی

 

بهاری با رنگ سرخی عشق

 

یا مقلب القلوب گویان به دیدنت  می شتابیم...

 

 

 

سال نو رو به تمام دوستای خوبم تبریک میگم

دعا می کنم امسال براتون سالی پر از شادی و سلامتی باشه

سالی که در اونبه تمام آرزوهای بزرگ و کوچیکتون برسید

به بالاترین موفقیت ها دست پیدا کنید

 

حرفی نمی زنم و این آپ خاطره ای نمی نویسم و گفتن حرفام رو می ذارم برای بعد از عید

 

سارا نوشت: شادی عزیزم. آجی جونم. الهی بگردم که چشمات مثل چشمای من ضعیف شده. دلم برات تنگ شده آجی. زود بیا بهم بگو حالت چطوره:-2-18-:

دوستتون دارم آجیای خوبم

در پناه حق


برچسب‌ها: سال نو
+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 18:41 توسط ساحل |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سلام به  همه ی دوستای عزیزم

امروز اینجاییم تا واسه شادی عزیزم ی تولد حسابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بگیریم

کسی بیکار نباشه ها

 

مقدمتون گل باروووووووووووووووووووووون

 

تولدت مبارک شادی عزیزم

 

شادی جان،روز تولدت بهانه ای شده که با همه ی وجودم از حضورت توی زندگیم به عنوان دوست نزدیکم تشکر کنم

 

 

 

خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک عمر

به جز دلواپسی ها با تو باشد

 

خواهر عزیزم که همیشه منو با رفتار و اخلاق خاص و منحصر به فرد خودش تحت تاثیر قرار داده


 

 

 

لمس بودنت مبارک 

 

 

 

خب حالا کیک

 

 

 

تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا یه آرزو کن ؛بعدش شمعاتو فوت کن

 

 

 

از تمام کسانی که اومدن خیلی ممنونم

شادی عزیزم

بران بهترین ها رو ارزو می کنم که لایقش هستی

 

میگم

تو چه روز میمون و مبارکی متولد شدیا!!!!!!!!!!!

روز ولنتاین

ولنتاین رو به تمام عاشقا و عشق خودم تبرک می گم

 

عشق من امسال کنارت نیستم تا با نگاهم بهت عشق رو نشون بدم و بگم عشق من روزت مبارک

اما از همین جا می بوسمت و این روز رو بهت تبریک می گم بهانه ی زندگی من

تویی که در تک تک لحظات زندگی کنارمی و نمی دونم خودت اینو می دونی یا نه

تویی که با تمام وجو عاشقتم و حتی لحظه ای ازم جدا نیستی

اینم واسه عشقم

با تمام عشق اینا رو بهت تقدیم می کنم نازنینم. عزیزتر از جونم.پرستشم

 

 


برچسب‌ها: تولد, روز عشق
+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 11:29 توسط ساحل |

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ